ذبيح الله صفا
504
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سهشولم دگربار گفته شدى * سر من ز روزن برون آمدى برون بردمى هرچه بودى تمام * بدزدى مرا اين فسون داد كام بگفت اين سخن مرد و خاموش گشت * بخاموشى او دمى برگذشت شنيد اين سخن دزد ناكاردان * كه شولم بود دزد را ريسمان سهشولم بگفت و فرو كرد پاى * نگون اندرآمد ميان سراى چو دزد اندر افتاد برجست مرد * بچوبش سر و دست و پا خرد كرد به دو گفت كاى سفلهء سستراى * جهان را نهادم همه زير پاى ببازارگانى و زيرك سرى * تو مالم بافسونِ شولم برى ازو دزد افتاده زنهار خواست * كه من غافلم كاردانى تراست ترا زيركى صاحب مال كرد * مرا شولم تو بدين حال كرد * * شنيدم كه بازارگانى بكيش * بهم كرد جوهر ز اندازه بيش ورا بود در سفتنِ آن شَغَف * چنان اوستادش نيامد به كف نشان يافت از اوستادى تمام * ميان بزرگان برآورده نام بدانسان كه هر روز دينار صد * بدى مزد كردار آن پرخرد مر او را بديد و بداد آن قرار * كه هر روز چندين بود مزد كار چو رفتند در خان بازارگان * فرو ريخت جوهر هم اندر زمان از آن مرد داننده لختى بسفت * كجا مغز او با خرد بود جفت برابر نهاده يكى چنگ ديد * زمان تا زمان اندر آن بنگريد به دو در نگه كرد بازارگان * كه تو چنگ دانى زدن بىگمان جوان گفت دانم بغايت شگرف * در آن علم هستم چو درياى ژرف عجب داشت بازارگان ز آن سخن * به دو گفت بردار و چيزى بزن جوان حالى آن چنگ در بر گرفت * چو بنواخت آن را ره اندر گرفت